یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸

کلی وسیله و خرت و پرت دارم. به جز وسایل بچگیم، خیلی چیزها دارم. حتی سنگریزه هائی که چند سال پیش توی تنگه واشی از کفشم در آورده بودم رو هم نگه داشتم!! مداد نوکی های همه ادوار زندگیم!! تمام اسباب بازی های دوران کودکی م...
در طی چند بار اسباب کشی با تمام قوا مانع دور ریختنشون شدم.
ولی این تو بمیری، از اون تو بمیری ها نیست. اگه کارام برای انگلیس درست بشه، باید قبل از اینکه اینا دور ریخته بشن، خودم یه کاریشون بکنم.
ولی چقدر سخته دل کندن از خاطرات...
چند هفته پیش، همه گل هایی که از چندین سال پیش خشک کرده بودم (و براشون شناسنامه و تاریخ زده بودم!!) رو دادم آناهیتا که ببره خانه خورشید. تا زنهای اونجا بشینن باهاشون کارت پستال درست کنن...
برای فردا می خوام جعبه مداد رنگی های دوران دبستانم رو بدم مامان که ببره بده به یه بچه چهار ساله...
یه جعبه مداد رنگی و چند تا گل خشک باعث شده امشب بدجور دلم بگیره...
مسخره ست!!

شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۸

یاد اون فیل که یاد هندستون کرد بخیر.

تازگیها هوس صحرای کربلا کرده...

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۸

اینکه آدم از تنهایی در بیاد خیلی خوبه. ولی اینکه تنهایی آدم مورد تهدید قرار بگیره خیلی بد ه.
تضاد داره...

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۸

یه چیز جالب کشف کردم. شاید هم یه معجزه!! یه بازی با اعداد مربوط به تاریخ تولدم!!


من متولد 3 آبان 1361 هستم. یعنی 1361/08/03. این عدد سه و هشت رو داشته باشین تا بقیه ش رو بگم.

- روز تولدم ظاهرا دوشنبه بوده. یعنی سومین روز هفته!!

- حالا تاریخ تولدم رو به هجری قمری تبدیل می کنم. می شه: 1403/01/08. هه هه... دوباره هشت داره و سه!!

- حالا همه عددهای تاریخ تولد قمری منو تک تک با هم جمع کنیم: 8+0+1+0+3+0+4+1= 17
دو تا رقم این عدد بدست آمده رو هم با هم جمع می کنیم. 7+1= 8 (بازم شد هشت!!)


خب تبریک می گم... اینم یه معجزه از الناز!! راستی، تولدم دقیقا یه روز قبل از تاسوعا بوده... فکر کنم به خاطر تاریخ تولدم هم که شده، دیگه یادم بمونه تاسوعا کی بوده و چه اتفاقاتی توش افتاده. به هر حال من از این به بعد می خوام تولدم به قمری رو هم جشن بگیرم. ایول سه آبان = هشت محرم...

جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۸

- بعد از مدتها آپدیت های بلاگر رو پذیرفتم!! خیلی سعی کردم قالب جدید رو یه جورایی شبیه قالب قبلی در بیارم. ساده ست، ولی دوستش دارم. چون کامنت دونی خود بلاگر رو گذاشتم روش، کامنت های قبلیم دیگه دیده نمی شه. هنوز بلد نیستم درست و حسابی PHP رو به HTML تبدیل کنم تا بتونم اون قبلیه رو هم بذارم کنار جدیده!! بعدا یه کم بیشتر باهاش سر و کله می زنم...

- یکی نیست بگه: خیلی تند تند وبلاگت رو آپدیت می کنی، به قالبش هم گیر می دی؟!

- راستی، وبلاگ های زیر رو هم با یکی از دوستهای خلم راه انداختیم. الان زوده راجع بهش صحبت کنم. چون هنوز مطلب خاصی توشون نذاشتم!! قراره راجع به انیمیشن باشن. یکیشون فارسیه، یکیشون انگلیسی...
- به نظر می یاد بیست و هفت سالگیم خوب شروع شده... سه آبان تولدم بود. من و دوستم ماندانا تولدمون دقیقا توی یه روزه. البته اون دو سال ازم کوچیکتره. از مشهد اومد تهران و با هم تولد گرفتیم. کلی بهم خوش گذشت، ولی اون طفلی وقتی برگشت سرما خورده بود...

- دیگه اینکه... این روزها سرم رو با یه سری چرت و پرت گرم کردم. ولی باز خوشحالم دوباره دارم روتین شرکت می رم. پارسال خیلی خیلی تنبل شده بودم.

- یه تعداد از برنامه هام برای مواقع بیکاریم اینا هستن:
برنامه های سه بعدی رو بهتر یاد بگیرم - یه انیمیشن شخصی بسازم - برای خارج رفتن تحقیق کنم - فیلم و انیمیشن ببینم - پیانو یاد بگیرم - زبان بخونم (انگلیسی و آلمانی) - ورزش کنم - توی فروم و مجله گاما بیشتر فعالیت کنم - گهگاهی به دوستام زنگ بزنم - و یه تعداد کار کوچیک دیگه...
اول آبان اینها رو روی یه کاغذ نوشتم و گذاشتم کنار میزم. امیدوارم پشت گوش نندازمشون...

جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۸

یکی از سایتهای خفن انیمیشن که سمت راست بهش لینک دادم و زیاد بهش سر می زنم، یه لیست "وبلاگهای ایرانی انیمیشن" داره. یکی از 6 تا لینکی که گذاشته توش وبلاگ منه!!

نمی دونم چطوری اینجا رو انیمیشن دیده. راجع به انیمیشن، دو سه تا پست الکی که بیشتر ننوشتم. الان قیافه من خیلی شبیه انیمیشنه؟!

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷

مادربزرگم علاقه داره از پنجره، توی خونه همسایه رو نگاه کنه. می گه: یه زن و شوهرن که سن مرده زیاده. سه تا دختر دارن که یکیشون ازدواج کرده.

مامان دوست داره بره کلاس خودشناسی، بعد بشینه با دوستهاش راجع به اینکه کی چی گفت و کی چی کار کرد غیبت کنه.

من دوست دارم همش از صبح تا شب بشینم پای کامپیوتر.

پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۷

در درونم یه مسابقه کاراته برپاست. این حسی که دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار رو گاهی دوست دارم.
...
ایمان داشتن یا نداشتن، مساله این نیست!! هیچ ربطی هم نداره.
...
(October 25, 2006)اون موقع بهتر بودم.
...
دلم می خواد یکی رو بفرستم زیر تریلی... کسی داوطلب نیست؟؟
...
من دقیقا چی نوشتم؟ خودم فهمیدم؟؟

پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۷

روزهایی که از بیکاری و تنبلی نمی دونم چی کار کنم، دوست دارم زودتر یه کار جالب به پستم بخوره و بیکاریهام تموم بشه. روزهایی که سرم شلوغه و کلی پروژه ریخته روی سرم، دوست دارم زودتر تموم بشه و استراحت کنم. ای جل الچیچی... چرا آدم فقط وقتی کلی کار داره، یاد کارهایی می افته که همیشه می خواست انجام بده؟؟
.......
کاش بیشتر از اینکه آدمها و موقعیتها باعث بشن من کاری رو انجام بدم، خودم کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم.
.......
ظهر قورمه سبزی داشتیم، شام ماهی، فردا هم قراره سوپ جو داشته باشیم. گاهی وقتها، آری، آری، زندگی زیباست...

پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۷

این یکی از کارهای منه که امسال برای جشنواره فیلم کوتاه تهران فرستادم. الان هم توی یه مسابقه اینترنتی شرکت دادمش. اگه دوست دارین امتیاز من بیشتر بشه، باید توی این صفحه بمب های بیشتری برای من بذارین (البته باید قبلش عضو بشین).

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷

من آدم آرومی ام. به این راحتی ها عصبانی نمی شم. اگر هم عصبانی بشم، راهم رو می گیرم می رم. تا زمانی که عصبانیتم فروکش کنه. بعد، یه مدت که بگذره کلا عصبانیتم یادم می ره. (فقط اگه قبل از اینکه عصبانیتم تموم بشه، اون کسی که از دستش عصبانی ام، دنبالم راه بیافته و هی کلید کنه، به بدترین شکل ممکن می چزونمش. خدا به داد طرف برسه. بدجور دلش رو می شکنم. از دیدن ناامیدی توی چشمهاش لذت می برم. من متاسفانه چند دقیقه، یا چند ساعتی رو باید تنها باشم تا آروم بشم).

ولی وقتی این زمان بگذره، عصبانیتم تموم می شه و طرف رو کاملا می بخشم. حتی اگه بدترین کارها رو در حق من کرده باشه، باز هم می بخشمش. فقط اگه احساس کنم ممکنه باز هم اذیت بشم، رابطه م رو باهاش کم می کنم. اگه غریبه بوده باشه، که دیگه هیچی. نه خانی اومده، نه خانی رفته.

کلا هیچوقت کینه به دل نمی گیرم. از کتک کاری متنفرم. کارم به تلافی هم نمی رسه.
معتقدم اون کسی که باعث رنجش من شده، یا مریضه، یا احمق. یا اینکه شرایطش در اون لحظه طوری بوده که نتونسته بهتر رفتار کنه.

ولی همونطوری که گفتم به این راحتی ها عصبانی نمی شم. فوقش هر دو سه ماه یکبار. که اون موقع هم تمام سعی ام رو می کنم که ساکت باشم و معمولا هم مهلکه رو ترک می کنم.

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷

وقتی مدل یک کاراکتر رو با دقت و وسواس می سازم، براش استخون بندی و پوست تعریف می کنم، وقتی اونو انیمیت می کنم، وقتی راه می ره، حرف می زنه، خوشحال و ناراحت می شه، وقتی پشتک می زنه، پرواز می کنه، یا حرکات عجیب غریب انجام می ده، دیگه بودنش توی دنیای مجازی معنایی نداره. اون زنده شده و دیگه خودش شخصیتی داره برای خودش. من هم خدایش شده ام.
وقتی می رم سر کار توی یه شرکت انیمیشن سازی خوب، وقتی همه هنری هستن و وقتی هر روز به جای صبح، ظهر می رم شرکت، وقتی محیط خوبه و کارم لذتبخشه، وقتی خدای خوبی برای مخلوقاتم هستم، حس خیلی خوبی دارم. واقعا هیچ لذتی برام مثل ساختن انیمیشن نیست. خدا شدن واقعا جالبه. امیدوارم همیشه، هم برای خودم و هم برای اونها خدای خوبی باشم.

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

من از خیلی از شرکتها یاد گرفتم که اعتماد به نفس و پارتی، بیشتر از هر تخصصی به درد می خوره. یعنی می شه که چیز زیادی بلد نباشی، ولی با اعتماد به نفس بگی که من اولین و بهترینم!! حتی می تونی با این کارهای ضعیف، جایزه هایی هم بگیری!!
نتیجه: روزگار غریبی ست نازنین...
توصیه به خودم: نشستی مثل همه داری الکی غر می زنی؟؟ سال تموم شده و خواب زمستونیت داره طولانی می شه! پاشو در راستای هدفهات تلاش کن... همین الان!!

شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۶

سلام... من بعد از مدتها اومدم اینجا. دکتر چشمهام رو عمل کرد و الان دیگه از عینک خبری نیست. اونقدر حس خوبی دارم...
قبل از عمل، چون می دونستم قراره یه مدت توی نور نباشم، از اینترنت گشتم دنبال سایتهای نابینایان!! از بین چیزهایی که پیدا کردم، دو تا سایت خیلی نظرم رو جلب کرد: جلسات شاهنامه پژوهی و جلسات مثنوی مولانا بصورت آنلاین!! فایلهای مربوط به جلسات اول رو تا حالا گوش داده ام و دارم کم کم بقیه رو هم دانلود می کنم. خیلی جالبند. این نشست ها خوشبختانه هنوز هم تشکیل می شن (جمعه ها) و من توی جلسات بعدیشون حتما شرکت می کنم.

پنجشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۶

جفت شدن هاشون رو دوست دارم.
کفش هام رو می گم.

چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۶

ما و دنیای اطراف ما


یک شب با دوستم صحبت های فلسفی می کردیم. با تعجب دیدیم که دوتاییمون قبلا سوالهای مشترکی داشتیم:

ساختار “مولکول” (با پروتونها و الکترونهایی که می چرخند) بی شباهت به “کهکشان” نیست. شاید توی بعضی از الکترونها ”حیات” وجود داشته باشه. مثل زمین، ولی با ابعادی بسیار بسیار کوچک.

از طرفی، شاید کل کهکشان ما و دنیایی که در اطرافمون می شناسیم قسمتی از مولکولهای یک ماده بسیار بسیار بزرگ باشه. شاید ما و کهکشانمون، اکسیژنی باشیم که داریم توسط یک غول تنفس می شیم. شاید قسمتی از یک درخت بزرگ، یا یک آتش باشیم. شاید ماده ای توی یک آزمایشگاه باشیم… کسی چه می دونه.

آیا ممکنه روزی دنیاهای به این بزرگی و به این کوچکی رو بشناسیم؟ آیا منطقیه که بگیم: انسان اشرف مخلوقاته؟؟ آیا دست بالای دست بسیار نیست؟

آیا ممکنه روزی “نسل انسان” کلا از بین بره؟… احتمالا بله: دنیا برای ما خیلی ناپایداره. ولی شاید روزی اونقدر علم پیشرفت کنه که با نابودی زمین، انسانها نابود نشن.

آیا ممکنه “حیات” در همه دنیاهای موازی ما عموما نابود بشه؟… خیر. به نظر من حیات بطور عام هیچوقت از بین نمی ره. البته “زندگی های موازی ما” اونقدر از ما دورند و غیر قابل دسترسی، که نابود شدن یا نشدن اونها اونقدر به ما ربطی نداره. این بیشتر یک نظریه ست. مثل بسیاری از نظریه ها که بودن و نبودنشان صرفا ذهن ما رو مشغول می کنند، ولی اهمیت چندانی ندارند.

جمعه، آذر ۰۹، ۱۳۸۶

سر زدم به وبلاگم که ببینم چه خبره...
نکته 1: من به وبلاگ خودم سر بزنم که ببینم چه خبره؟؟ من باید به وبلاگ دیگران سر بزنم که ببینم چه خبره!! نه به وبلاگ خودم...
نکته 2: چه خوبه که آدم هر روز یه چیز جدید یاد بگیره... آموزش در زندگی خیلی مفیده!!
نکته 3: می پیچم و می پیچانم... فکر کنم دچار پیچش شده ام.

یکشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۶

برای تولدم هر کسی که تکلیفی بر دوشش بود گفت که کادومو بعدا می ده!! من هم گفتم شیرینی رو بعدا می دم!! (اینها رو بهتر بود 3 آبان می نوشتم. ولی این "بعدا" هنوز نیومده!!)

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

دوستش از آمريكا پيغام داد كه: نذر دارم، برو امامزاده صالح!!
امروز رفت امامزاده صالح!!
يكي نيست بهش بگه: از خودت مايه بزار...
يكي نيست به من بگه: به تو چه اصلا...
با اين حساب دو نفر نيستند كه يه چيزهايي به ما بگن.
ولي خيلي ها هستند كه زياد مي گن...
خيلي ها همش توصيه مي كنند.
خيلي ها هم رسالتي دارن كه به آدم ثابت كنند: تو نمي فهمي.
امروزه شيعه چقدر شاخه هاش زياد شده:
كساني كه روزه مي گيرند ولي نماز نمي خونند!
كساني كه روزه مي گيرند ولي حجاب رو رعايت نمي كنند!
كساني كه روزه مي گيرند ولي آب هم مي خورند!
كساني كه روزه مي گيرند ولي فحش هم مي دن، دعوا هم مي كنند!
امروزه روزه دار كسيه كه دهنش زياد بو مي ده.
وتمام روز به اين فكر مي كنه كه افطاري كجا بره و چي بخوره.
واقعا يكي نيست به من بگه: به تو چه اصلا؟!

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶

:-)
... و من بالاخره ديروز فهميدم كه خدا نيست...