
در طی چند بار اسباب کشی با تمام قوا مانع دور ریختنشون شدم.
ولی این تو بمیری، از اون تو بمیری ها نیست. اگه کارام برای انگلیس درست بشه، باید قبل از اینکه اینا دور ریخته بشن، خودم یه کاریشون بکنم.
ولی چقدر سخته دل کندن از خاطرات...
چند هفته پیش، همه گل هایی که از چندین سال پیش خشک کرده بودم (و براشون شناسنامه و تاریخ زده بودم!!) رو دادم آناهیتا که ببره خانه خورشید. تا زنهای اونجا بشینن باهاشون کارت پستال درست کنن...
برای فردا می خوام جعبه مداد رنگی های دوران دبستانم رو بدم مامان که ببره بده به یه بچه چهار ساله...
یه جعبه مداد رنگی و چند تا گل خشک باعث شده امشب بدجور دلم بگیره...
مسخره ست!!



