Tuesday، February 21، 2012

هر وقت پرتقال می خورم، پیشو یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم می ندازه. انگار داره با خودش می گه: این آشغالها چیه شما آدمها می خورید؟!

زبون گربه ای بلد نیستم که بهش بگم: آخه مادرت خوب، پدرت خوب، وقتی تو حاضری خودت رو برای یه دونه زیتون هلاک کنی، من اینطوری بهت نگاه می کنم؟!

هنوزمطمئن نیستم که وقتی پیشو رو با یه چیزی سر کار می ذاریم، ما اسکل شدیم یا اون؟!

Monday، February 20، 2012

توی یه جاده داشتم می رفتم. هوا خوب بود، مسیر هم قشنگ بود و من نمی خواستم بپیچم... ولی بالاخره تصمیم گرفتم برم توی یه مسیر سرازیری دیگه. وقتی این راه تموم بشه، به جایی می رسیم که روی سردرش نوشته: "وضعیت تاهل: متاهل"

توصیه می کنم که شما نیاین توی این مسیر... سخته آقا، سخته... اونی که از هفت خوان رستم می گذره از این یکی خیلی راحت تره!! این یکی اولش سرازیری بود، بعدش عمودی رفت به سمت بالا...

الان ماشین رو زدم کنار، منتظرم از آسمون برام "اجازه پدر" نازل بشه!! معلوم نیست چطوری این مسیر سنگلاخی تموم می شه...

.......

باید مثل گربه ها خر خر کنم تا آروم بشم!!
تازگیها فشار خون زندگی خیلی زیاد شده...

Wednesday، October 26، 2011

قالب جدید وبلاگم رو دوست دارم.

.......

به لطف سیستم جدید بلاگر، الان دیدم که بعضی از دوستان روی نوشته های قبلیم برام کامنت گذاشته بودند و من ندیده بودم و جوابی نداده بودم. شرمنده همگی

Sunday، October 23، 2011

ماربی: سعید پسر خوب و سر به ریزیه !!

..........

بازم ماربی: ماشینها همه ته نشین اند... ته نشین... تنها نشین اند !!

(منظورش تک سرنشین بود)

Friday، July 15، 2011

سه تا گل دارم که دربست هر چی بگن رو گوش می دم. اونقدر گل اند که هیچوقت هیچ چیز بدی ازم نمی خوان.
فقط همین سه تا گل اند. دیگه هیچکس توی دنیا برام این لقب رو نداره.

مواقعی که مستم می بینم که مملکتم خیلی هم جای بدی نیست.

Friday، May 06، 2011

من یه لیست سیاه دارم.
تا حالا بیشتر اونایی که اذیتم کرده بودند، بعد از چند سال اتفاق بدی براشون افتاد (بدون اینکه من دخالتی داشته باشم).
الانم یکی هست که هر چند وقت یکبار روی مغز من پاتیناژ می ره.
بدم نمی یاد تاریخ تکرار بشه.

Wednesday، May 04، 2011

یادم باشه اگه فردا صبح مامان عصبانی بود و گفت که شب اصلا خوابش نبرده، بهش نگم که اون کاغذ مچاله ای که پیشو داشت تمام شب باهاش فوتبال بازی می کرد رو من گذاشته بودم جلوش...

Sunday، July 11، 2010

از مدل زندگی بازنشسته ها خوشم می یاد... بهشون حسودیم می شه!!

..........

چند روز پیش ماربی گفته بود: اگه من استریل نداشته باشم، حالا حالاها زنده می مونم... (اون موقع داشت فارسی 1 می دید و خیلی سرحال بود. آخه از سالوادور خوشش می یاد).
خلاصه، "استریل" یعنی همون "استرس"!!
من و مامان و آناهیتا جدیدا از کلمه "استریل" زیاد استفاده می کنیم. این معادل همون "ماشاز" و "پاشاز" ئه!!
مثلا: من الان یه کم استریل دارم، چون باید تا فردا این تیزر رو تحویل بدم!
.

Thursday، February 18، 2010

بدترین عروسی که رفتم مربوط شد به عروسی یکی از دوستان دوران دبیرستانم. ازش پرسیدم: چرا آهنگ نذاشتین؟! با عصبانیت و ناراحتی گفت: مادرشوهرم نذاشت...

من دیدم بعضی از زن های چادری که توی سالن همه جاشون رو ریخته بودن بیرون، موقع برگشتن عینک آفتابی زدند که نامحرم آرایش چشمهاشون رو نبینه!!

فردا شب هم یه عروسی دعوتم که زنونه و مردونه جداست. نمی دونم اونجا قراره چه چرندیاتی ببینم...

Sunday، January 17، 2010

کلی وسیله و خرت و پرت دارم. به جز وسایل بچگیم، خیلی چیزها دارم. حتی سنگریزه هائی که چند سال پیش توی تنگه واشی از کفشم در آورده بودم رو هم نگه داشتم!! مداد نوکی های همه ادوار زندگیم!! تمام اسباب بازی های دوران کودکی م...
در طی چند بار اسباب کشی با تمام قوا مانع دور ریختنشون شدم.
ولی این تو بمیری، از اون تو بمیری ها نیست. اگه کارام برای انگلیس درست بشه، باید قبل از اینکه اینا دور ریخته بشن، خودم یه کاریشون بکنم.
ولی چقدر سخته دل کندن از خاطرات...
چند هفته پیش، همه گل هایی که از چندین سال پیش خشک کرده بودم (و براشون شناسنامه و تاریخ زده بودم!!) رو دادم آناهیتا که ببره خانه خورشید. تا زنهای اونجا بشینن باهاشون کارت پستال درست کنن...
برای فردا می خوام جعبه مداد رنگی های دوران دبستانم رو بدم مامان که ببره بده به یه بچه چهار ساله...
یه جعبه مداد رنگی و چند تا گل خشک باعث شده امشب بدجور دلم بگیره...
مسخره ست!!

Saturday، December 19، 2009

یاد اون فیل که یاد هندستون کرد بخیر.

تازگیها هوس صحرای کربلا کرده...

Thursday، December 10، 2009

اینکه آدم از تنهایی در بیاد خیلی خوبه. ولی اینکه تنهایی آدم مورد تهدید قرار بگیره خیلی بد ه.
تضاد داره...

Wednesday، November 18، 2009

یه چیز جالب کشف کردم. شاید هم یه معجزه!! یه بازی با اعداد مربوط به تاریخ تولدم!!


من متولد 3 آبان 1361 هستم. یعنی 1361/08/03. این عدد سه و هشت رو داشته باشین تا بقیه ش رو بگم.

- روز تولدم ظاهرا دوشنبه بوده. یعنی سومین روز هفته!!

- حالا تاریخ تولدم رو به هجری قمری تبدیل می کنم. می شه: 1403/01/08. هه هه... دوباره هشت داره و سه!!

- حالا همه عددهای تاریخ تولد قمری منو تک تک با هم جمع کنیم: 8+0+1+0+3+0+4+1= 17
دو تا رقم این عدد بدست آمده رو هم با هم جمع می کنیم. 7+1= 8 (بازم شد هشت!!)


خب تبریک می گم... اینم یه معجزه از الناز!! راستی، تولدم دقیقا یه روز قبل از تاسوعا بوده... فکر کنم به خاطر تاریخ تولدم هم که شده، دیگه یادم بمونه تاسوعا کی بوده و چه اتفاقاتی توش افتاده. به هر حال من از این به بعد می خوام تولدم به قمری رو هم جشن بگیرم. ایول سه آبان = هشت محرم...

Friday، October 30، 2009

- بعد از مدتها آپدیت های بلاگر رو پذیرفتم!! خیلی سعی کردم قالب جدید رو یه جورایی شبیه قالب قبلی در بیارم. ساده ست، ولی دوستش دارم. چون کامنت دونی خود بلاگر رو گذاشتم روش، کامنت های قبلیم دیگه دیده نمی شه. هنوز بلد نیستم درست و حسابی PHP رو به HTML تبدیل کنم تا بتونم اون قبلیه رو هم بذارم کنار جدیده!! بعدا یه کم بیشتر باهاش سر و کله می زنم...

- یکی نیست بگه: خیلی تند تند وبلاگت رو آپدیت می کنی، به قالبش هم گیر می دی؟!

- راستی، وبلاگ های زیر رو هم با یکی از دوستهای خلم راه انداختیم. الان زوده راجع بهش صحبت کنم. چون هنوز مطلب خاصی توشون نذاشتم!! قراره راجع به انیمیشن باشن. یکیشون فارسیه، یکیشون انگلیسی...
- به نظر می یاد بیست و هفت سالگیم خوب شروع شده... سه آبان تولدم بود. من و دوستم ماندانا تولدمون دقیقا توی یه روزه. البته اون دو سال ازم کوچیکتره. از مشهد اومد تهران و با هم تولد گرفتیم. کلی بهم خوش گذشت، ولی اون طفلی وقتی برگشت سرما خورده بود...

- دیگه اینکه... این روزها سرم رو با یه سری چرت و پرت گرم کردم. ولی باز خوشحالم دوباره دارم روتین شرکت می رم. پارسال خیلی خیلی تنبل شده بودم.

- یه تعداد از برنامه هام برای مواقع بیکاریم اینا هستن:
برنامه های سه بعدی رو بهتر یاد بگیرم - یه انیمیشن شخصی بسازم - برای خارج رفتن تحقیق کنم - فیلم و انیمیشن ببینم - پیانو یاد بگیرم - زبان بخونم (انگلیسی و آلمانی) - ورزش کنم - توی فروم و مجله گاما بیشتر فعالیت کنم - گهگاهی به دوستام زنگ بزنم - و یه تعداد کار کوچیک دیگه...
اول آبان اینها رو روی یه کاغذ نوشتم و گذاشتم کنار میزم. امیدوارم پشت گوش نندازمشون...

Friday، March 27، 2009

یکی از سایتهای خفن انیمیشن که سمت راست بهش لینک دادم و زیاد بهش سر می زنم، یه لیست "وبلاگهای ایرانی انیمیشن" داره. یکی از 6 تا لینکی که گذاشته توش وبلاگ منه!!

نمی دونم چطوری اینجا رو انیمیشن دیده. راجع به انیمیشن، دو سه تا پست الکی که بیشتر ننوشتم. الان قیافه من خیلی شبیه انیمیشنه؟!